تبليغاتX
زیر سایه ی خدا
زیر سایه ی خدا

خدا جونم خیلی دوست دارم

 

همه مداد رنگی ها مشغول بودند....به جز مداد سفید....هیچ کسی به او کار نمیداد....همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمیخوری...؟! "

یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد ....ماه کشید .....مهتاب کشید....و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک . کوچک تر شد....

صبح توی جعبه توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او.....با هیچ رنگی پر نشد......

 

نصیحتی از من قدر مادر و پدر و دوستانتونو بدونید.....یه وقت دیدی جای اونا هم خالی میشه........

 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:3 توسط یه بنده ی خدا| |

Design By : Night Melody