تبليغاتX
زیر سایه ی خدا
زیر سایه ی خدا

خدا جونم خیلی دوست دارم

بسم الله الرّحمان الرّحيم
سلام برذوالجناح،اسب با وفاي حسين
اسبي كه خداوند به بركت وجودش به همه اسبها بها داد.تا به جايي كه
به صداي نفس نفس زدنش و جرقّه هاي آتشي كه از تماس سم هايش باسنگ ايجاد ميشودقسم خورده است.
والعاديات ضبحا ، فالموريات قدحا
قسم به اسبهايي كه از شدت سرعت صداي نفس نفس زدنشان شنيده
ميشود و از تماس سم آنها با سنگ جرقّه ايجاد ميشود.
و اينك ماييم و اين قسم ها. آيا توان آن هست كه جسممان را ذوالجناح
كرده تا حامل حسين ابن علي شويم؟ آيا شعور درك تسليم و وفاي ذوالجناح را داريم؟ آيا به مظلوميت حسين مانند او اشك ميريزيم؟ و آيا
مانند او بعد از حسين به دامن زينب علي پناه ميبريم؟
جاده و اسب مهياست بيا تا برويم ..................
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:30 توسط یه بنده ی خدا| |

حسین عطشان بود، تشنه بود اما نه به این دلیل که یزید! آب فرات را بر وی حرام کرد که او سالها پیش نه تنها آب فرات را که دنیا را بر خود حرام ساخته بود (الدنیا حرام علی اهل آخرت و لآخرت حرام علی اهل الدنیا و هما حرامان علی اهل الله)
بیاییم حسین را آنگونه که هست بشناسیم، او را تشنه آب نخوانیم که او تشنه شهادت بود نه تشنه آب. اکنون حسین است که درون قلب من فریاد می زند که بگو، بگو که من تشنه عشق بوده ام، تشنه دیدار وی، تشنه شهادت، تشنه...

بگو که من تشنه آب نبودم، تشنه حور و پری نبودم. این را بگو. بگو که نگریند. گریه نکن. برای من عزادار مباش، یاد بگیر. برای چه می گریی؟ شهادت که گریستن ندارد، چرا بر سر و سینه ات می زنی مگر مرا کشته اند ؟ به حال خود گریه کن! من که دستم را به دستان مهربان معشوق سپرده ام. تو وامانده ای. دستم را بگیر. مگذار فاصله ها ما را از هم جدا کند. از زمین بلند شو. دستم را بگیر. قم فانظر. دستت را بر سرت مکوب. پیراهن عزا و ماتم را، پیراهن سیاه را از تن خویش بکن، خود را به جامه ای سپید بیارای که من نه قربانی ذلت و سیاهی ام که شهید راه سپید حقم! برای من سیاه مپوشید که من از سیاهی و ذلت متنفرم که اگر می دانستم شیعه من بر من سیاه خواهد پوشید هرگز گام در خاک کربلا نمی گذاشتم. نه که بگویم غمگین مباش، بلکه بدان برای چه باید غمگین باشی. می دانم که برای عزای من سیاه می پوشی. می دانم که برای من می گریی، می دانم که دستانت را جز برای من بر سر و سینه نمی کوبی. می دانم که سرخی سینه ات از عشقی است که به من داری، عزیزم، عزیزکم، دردانه من، پیرو من، شیعه من، می دانم که پاهای لختت را به خاطر من بر سنگ ریزه ها و خارها می فشاری و خون از پاهایت جاری می شود. می دانم که عاشق منی، اما تو را به خدا فقط عاشق من نباش. مرا بشناس، مرا بفهم، پیرو من باش، شیعه راستین من باش که عشق تو به حسین مجهول برابر است با عشق هر کسی به معشوقی مجهول. بدان که چرا باید گونه هایت غرق اشک باشند. بدان که چرا باید بگریی. از چه چیز باید ناراحت باشی. فریاد می زنی بزن! ضجه و ناله می کنی، بکن. اما بفهم که برای چه می گریی ؟

برای دل خودت. برای هم قفسی که پرید و تو ماندی و تنهایی و قفس و سیاهی و شب و ناله و زاری و فریاد و شیون و جنون! خویش را بر قفس مکوب! پر و بالت خونی می شود. سر و صورتت زخمی می شود. خود را این گونه بر میله ها مکوب که بر عبث می پایی و در آخر دست خالی (دست خالی از چیزی که باید می گرفتی. فیضی که باید می گرفتی. نه فیضی که می خواهی) و دل خونین بر گوشه قفست کز می کنی تا سال دیگر تا عاشورایی دیگر و اینگونه می گذرند روزها و شبها و تو شیعه من بی آنکه بدانی مرا می آزاری! خودت را به خاطر من می آزاری و مرا به خاطر اندیشه خودت می آزاری و این چه حال غریبی است!

اندوهگین ام می کنی. رها شدن را، فدا کردن را از من یاد بگیر، در جستجوی روزنه ای باش تا از این قفس بزرگ که تنها وسعت دشت را دارد، نه بلندی کوه را و نه عمق دریا را، بدر آیی. چون من آزاد شو، مگر نه من سرور آزادگان جهانم ؟؟؟

حسین عطشان بود، تشنه بود اما نه به این دلیل که یزید! آب فرات را بر وی حرام کرد که او سالها پیش نه تنها آب فرات را که دنیا را بر خود حرام ساخته بود (الدنیا حرام علی اهل آخرت و لآخرت حرام علی اهل الدنیا و هما حرامان علی اهل الله) کسی که در دلش دریاها موج می زند چه نیازی به آب فرات دارد! مگر چنین کسی تشنه می شود. او بی نیاز از دنیاست چگونه نیازمند آب فرات باشد. آری اینها همه بهانه است. درست است عجز و ناتوانی و تشنگی دختر بچه ها خاری بر دلش بود. نگاههای تشنه علی اصغر جگرش را به آتش می کشید و در آخر دریای دلش از هم پاشید و تمام دنیا را، آسمانها و زمین را تا ابد با خون خویش سیراب کرد. حسین تشنه شهادت بود. تشنه دیدار معشوق. مگر نه اینست که می دانست در کربلا و عاشورا چه سرنوشتی انتظارش را می کشد. نه تنها او که حتی جدش محمد نیز می دانست. پس چرا هیچ گونه احتیاطی نکرد ؟ پسر علی! کسی که هنر جنگ و شیوه نبرد را از پدرش آموخته است. چگونه بدون برنامه ریزی و تدارکات پا بر خاک داغ کربلا می گذارد و در زیر آفتاب سوزان کویر خشک و بی انتها هیچ گاه فکر از او بر نمی گیرد.

مردم خواهند گفت : می دانسته است!؟ چطور؟ مگر می شود!؟ ممکن نیست! می فهمیده و رفته است!؟ همین را می خواسته است!؟ می دانسته که علی اصغرش را، طفل شش ماهه اش را با دستان خود به گهواره مرگ خواهد سپرد. می دانسته که علی اکبرش را، جوان ناکامش را قربانی عاشورا خواهد کرد !؟ عجب! کفر می گویی! تب داری! چیزی حالیت نیست!از حسین جان ما چیزی نمی دانی! مجنون شده ای!

آری می شود همانطور که ابراهیم، اسماعیلش را، دلبندش را، میوه وجودش را که سالها انتظارش را کشید به قربانگاه می برد اما اینبار دردناکتر، عمیق تر و زیبا تر!

آری هنگامی که عشق فرمان می دهد ناممکن سر تسلیم فرو می آورد و چه عجزی و درماندگی و شرمندگی که ما وی را تشنه آب بنامیم یا فقط به خاطر حاجات خویش درش را بکوبیم که یا حسین. بیا، کاسه مرا بگیر و فیض مرا بده تا بروم! امسال برایت سه لیتر گریسته ام!
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:21 توسط یه بنده ی خدا| |

سلام بر تو ای نخل استوار جانبازی!
ای فرزند ایثار و فداکاری! ای تو تندیس ادب! ای عباس!
سلام بر تو که یادآور استقامتی.
سلام بر رشادت دستان حیدری ات!
سلام بر توفندگی شمشیر ذوالفقارت ات!
سلام بر جانبازی و عشق و برادری ات!
سلام بر تو ای زیباترین واژه قاموس فروتنی!
سلام بر تو و بر دستان آب آورت!
ای که سوخته دلان، از دستان سبز تو آب حیات تمنا دارند، ای ساقی!
سلام بر لبان خشکیده ات که سرچشمه آب بقاست و آب را در حسرت جرعه ای از خنکای خود وانهاده است!
ای که خود آب بقا به کام بشریت ریخته ای و خود، لب تشنه از فرات بازگشتی!

نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 16:19 توسط یه بنده ی خدا| |

  

سلام بر آن کسى که عهد و پیمانش شکسته شد،
سلام بر آن کسى که پرده حرمتش دریده شد،
سلام بر آن کسى که خونش به ظلم ریخته شد،
سلام بر آنکه با خون زخم هایش غسل داده شد،
سلام بر آنکه از جام های نیزه ها جرعه نوشید،
سلام بر آن مظلومى که خونش مباح گردید،
سلام بر آنکه سرش از قفا بریدند،
سلام بر آنکه روستائیان دفنش نمودند،

سلام بر آنکه شاهرگش بریده شد،
سلام بر آن مدافع بى یاور،
سلام بر آن محاسن بخون خضاب شده،
سلام بر آن گونه خاک آلوده،
سلام بر آن بدن برهنه،
سلام بر آن دندان چوب خورده،
سلام بر آن سر بالاى نیزه رفته،
سلام بر آن بدن هاى برهنه که در بیابان ها گرگ هاى تجاوزگر به آن دندان مى‌آلودند و درندگان خونخوار بر گرد آن مى گشتند.

... پس دشمنان از همه طرف به تو هجوم آوردند و تو را به سبب زخم ها و جراحتها ناتوان نمودند و راه خلاص و رفتن بر تو بستند تا آنكه هیچ یاورى برایت نماند،
ولى تو حسابگر و صبور بودى، از زنان و فرزندانت دفاع و حمایت می‌نمودى تا آنكه تو را از اسب سرنگون نمودند. پس با بدن مجروح برزمین سقوط كردى درحالی‌كه اسبها تو را با سم هاى خویش كوبیدند و سركشان با شمشیرهاى تیزشان برفرازت شدند،
پیشانى تو به عرق مرگ مرطوب شد و دستان چپ و راستت به باز و بسته شدن در حركت بود، پس گوشـه نظرى به جانب خِیام و حرمت گرداندى. در حالی‌كه از زنان و فرزندانت روگردانده به خویش مشـغول بودى، اسب سوارى ات شتافت، شیـهه كشان و گریـان بجانب خیمه ها رو نمود، پس چون بانوان حرم اسب تیزپاى تو را خوار و زبون بدیدند و زین تو را بر او واژگونه یافتند از پس پرده ها خارج شدند، در حالی‌كه گیسوان بر گونه ها پراكنده نمودند، بر صورت ها مى زدند و نقاب از چهره ها افكنده بودند، و به صداى بلند شیون می‌زدند، و از اوج عزت به حضیض ذلت در افتاده بودند و به سوى قتلگاه تو مى شتافتند،
شمر روی سینه ات نشسته بود و شمشیر خویش را بر گلـویت می فشرد، با دستى محاسن شریفت را در دست داشت و با تیغ تیرش گلوی تو را می برید، اینجا بود که حواس تو از کار افتاد، نفس‌هایت برید و سر مقدست بر نیزه بالا رفت...

نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 15:55 توسط یه بنده ی خدا| |

دیر هنگامی است که چشمان ما انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره های اشتیاقت ، سوخته ایم . باغ آرزوها به شوق بهار روی تو خزان ها را می شمارد و چکامه های خونین شقایق را می نگارد و نرگس ها داغ هجر تو به سینه دارند . عروسان چمن جز به مژده جمال دل آرایت سر ز حجله عیش برنیارند .

مهدیا !

معراج نشینی بگذار و از پرده غیب به درآی و رخسار محمدی بنمای؛ که خیل منتظران به جان آمده از حقارت و عیدهای دنیایی، چشم بر بلندای وعده دیدار تو دارند.

ای گوشواره عرش الهی ! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و یقین، بر دوش می کشیم و به ترنم آوای ظهور سر خوشیم ، هر بامداد ،یاد طلوع تو را در سینه می پرورانیم و پرتو چهره تو را در دیده نقش می زنیم . عمری است که اشک هایمان را در کوره سوزان حسرت ها انباشته ایم و انتظار جمعه ای را می کشیم که جویبار ظهورت از پشت کوههای غیبت سرازیر شود . تا آن کوره بدان آب خاموش سازیم و آن حسرت ها را به دریا ریزیم . و سبکبار، تن خسته مان را در زلال آن بشوییم.

ای امید بی پناهان ، بیا...بیا .

از ثری تا به ثریا ، دل های بی قراران ، شیدای یک نگاه توست . از سوی تا ما سوی جان های بی پناهان ، نثار قدم های تو باد .

بیا و روزه داران را به افطار فرج بنشان و فضای عهد انتظار را دستی برافشان .

نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 18:56 توسط یه بنده ی خدا| |

Design By : Night Melody