تبليغاتX
زیر سایه ی خدا


زیر سایه ی خدا

خدا جونم خیلی دوست دارم

چه بي عار مردمي هستيم ما! چه بي آب چشماني در سر كاشته ايم! چه بي رقص دست و پايي به خود آويخته ايم!«چه بي نشاط بهاري كه بي تو مي رسد!» فرياد!از اين روزهاي بي فرهاد. حسرتا!از شبهاي بي مهتاب. فغان!از چشم و دل ناكشيده هجر. آيا هنوز،نوبت مجنون است و دور ليلي؟پنج روزي كه نوبت ماست،
مغلوب كدام برج نحس است؟تهمت نحس، اگر بر زحل ننهم، با طالع پرده نشين،چه مي توانم گفت؟ حافظ!يك بار ديگر بر سينه ي مرده خوار من بنشين و بخوان! كاروان رفت وتو در خواب و بيابان در پيش
كي روي؟ ره زكه پرسي؟چه كني چون باشي؟ مهپاره هاي سعدي،اينك همه بر سفره ي مار و مورند.تو كه از ماه تا ماهي،بر خوان خود،نشانده اي،از او اين خاكساري را بپذير: در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم.
بدان اميد دهم جان، كه خاك كوي تو باشم. شمس را در مثنوي نمي آراستي،اگر ديده بودي،خورشيد چه سان،هر صبح بر سر و روي موعود ما بوسه مي زند؛چه سان، هر شب،ماه در گوشه ي محراب سهله،به عقيق خاتم او مي انديشد؛چه انبوه ستارگان، غبار راه او،بر خود مي آويزند،چه دلفريب غنچه هايي،كه در نسيم يادش، سينه مي گشايند! ني را به شكايت نمي خواندي،اگر ديده بودي،در نيستان چه آتشـي
افتاده است! اي قيامتگاه محشر! در اين غوغاي عاشق پيشگي ها،كسي هم تو را جست؟ كسي گفت آيا،به شَكَر خواري،نبايد از شكرساز غفلت كرد؟به مه پرستي،از آسـمان نبايد چشم دوخت؟شراب نيم خورده نبايد،به پاي درختان انگور ريخت؟دهان را كه معدن بوسه و كلام است،از ناسزا نبايد انباشت؟
كسي گفت آيا: دوست دارد يار اين آشفتگيكوشش بيهوده،به از خفتگي…؟
ولي من كه از هزارْ زخمِ شرافت،در مريضخانه ي عشقم،با تو مي گويم.از
درازيِ راه؛از سنگيني بار؛از گل اندودي دل؛از پا و دست بي دست و پا؛از
گنگي سر؛از تنگي رزق؛از بي رحمي باغبان هايي كه فقط،پاييز و زمستان،
آهن به در چوبين باغ مي كوبند،و تيغ و تبر را خط و نشان مي كنند.
با تو مي گويم.از شوكران غيبت،كه هنوز بر جام انتظار مي ريزد؛ از
بغض هاي جمعه شب،كه گلو مي فشارد،سينه مي دَراند،و عبوس مي نشيند.
باور كن كه بي عمر، زنده ايم ما.
و اين بس عجب مدار؛
«روز فراق را كه نهد،در شمار عمر».
كه گفت عمر ما كوتاه است؟عمر ما هزار و اند حجله دارد.
روزگار درازي است در نزديك ترين قلّه به آسمان-ميان ابرها-نفس
از كوهستان سرد زندگي گرفته است.
بي عمر هم مي توان زندگي كرد،و ما اين گونه بودن را از سرداب سامرّا
تا روزگار اكنون،پاس داشته ايم.
اي شادترين غم!
شكوه تو چنين مرا به شكوه واداشت،ومن از صبوري تو در حيرتم.
آرزونامه هاي مرا كه يك يك،پر مي دهم،به دانه اي در دام انداز، و
آنگاه،جمله اي چند بر آن بيفزا؛تا بدانم كه نوشتن را خاصيتي لست شگرف.
اينك كودك دل را به خواب مي برم:
«شِكْوه چرا؟مگر نه اين كه غيبت،سراپرده ي جلال است، و غمگنانه ترين فريادِ عاشقان،جشن حضور؟».

نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 14:38 توسط یه بنده ی خدا| |

ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین بخشنده، مرا نیز در گوشه ی چشمت نگاهی بخشش آمیز کن ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین مهربان، مرا نیز از مهرت سرشار ساز، که مست بوی مهربانیتم ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین یار، مرا نیز در این سخت روزگار یاری رسان، که بی یاریت هیچم ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین خالق، مرا نیز مخلوقی شایسته برای مخلوقاتت قرار بده...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین عاشق، مرا نیز عشقی بده برای ورزیدن به تو و خلق تو...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین بخشاینده، سپاس تو را، سپاس، چگونه سپاست گویم، وقتی برای سپاس گفتنم نیز سپاس باید بکنم و چگونه این سپاس بی نهایت را به انتها برسانم و چگونه بگویم که ای خدای بزرگ من نیز شکر تو را گفتم زمانی که حتی شکر سپاسم را توان گفتن ندارم !
ای خدا ، مرا نیز نگاهی، مرا نیز آغوشی، مرا نیز عشقی، مرا نیز بندگی، مرا نیز فرصتی بیشتر عطا فرما هرچند کوله بارم پر از لطف و مهربانی هاییست که به من ارزانی داشته ای و من هم همچون همیشه کاری از پیش نبرده ام ...
ای خدای بزرگ،
ای بزرگترین عالم، اشکهایم روی گونه هایم خشک می شود وقتی صدایت می کنم و به انتظار می نشینم باز برای جوابی دگر ...
ای خدای بزرگ، با افتخار همچنان بنده ی تو ام ... همانا همین لطفت مرا بس است ...

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:39 توسط یه بنده ی خدا| |

کربلا ايستگاه آغازين تمام مسافراني است که به مقصد خدا جاري اند. هر چند دلهايشان را در عاشورا جا گذاشته باشند.
اينجا کربلاست ، اين گودال سربلند آبروي جغرافياست ، اين تل خاک جاري ، فردا را ورق خواهد زد، و «فرا زني» خطبه اش ، خواب شب ها را آوار خواهد کرد.
اينجا کربلاست ، سرزميني که رگ هايش عطشاني مي نوشند، و ذره ذره خاکش بهشت را برابر است. کربلا سرچشمه تمام گردبادهاي مقدس ، تمام توفان هاي زهد و خاستگاه پرندگاني است که حداقل پروازشان از خاک ، از خود تا خداست.
با نام کربلا هزار توفان نوح در دلت گريه مي کند، اندوه سرازيري چشم هايت را مي پوشاند و لباست سياه مي شود.
در عاشورا سر بريده خورشيد، منزل به منزل خدا را تلاوت مي کند و فردا چوب آن قدر جسور است که بر لب هايي که قرآن آيه آيه بر آن باريده ، نازل مي شود.
از آسمان زنجير مي بارد و دست ، و هيچ کوهي نيست که لالي ام را پژواک نشده باشد.
امروز عاشوراست ، و مادربزرگم باز هم براي سلامتي امام حسين سفر نذر مي کند و براي مسلمان شدن شمر صلوات مي فرستد.
عاشورا، واژه اي که دل ها را تا چشم ها بالا مي آورد، و چشم را تا زمين ناگزير مي کند. واژه اي که مترادف با «حسين» است.
امروز شيرين ترين فرهاد تاريخ ، عشق را به حماسه مي خواند، هر چند 72 رکعت عشق هم ، تشنگي کربلا را جواب نمي شود.
«حسين» واژه اي است که تاريخ را به حرکت درآورده است و جغرافيا شرمنده از آن است که جا پايش را گنجايش نمي شود.
«حسين» واژه اي است که آرامش جان ها را به توفان مي سپارد، و درختان به احترامش قيام مي کنند و شقايق ها داغدار تنهايي وي اند.
حسين گلي است که جهان با بوي وي ، بودن را شروع کرده است و ادامه خواهد داد.
نام حسين لحظه اي است باراني ، شفاف ، که روشنت مي کند و تا «نمي دانم کجا» مي کشاندت.
وقتي «حسين» بر زبانت مي وزد، سلول هايت آفتابي مي شوند. تمام آبشارهاي جهان به سمتت مي دوند، آرامشت را به توفان مي سپاري ، نام کوچک تمام گل ها را به ياد مي آوري و چون به لاله مي رسي ، بلند مي شوي ، کلاهت را برمي داري و شرمندگي ات را در يقه پالتويت پنهان مي کني.
نام «حسين» خورشيد را به انفعال مي کشد، چه رسد به «يزيد» که ياراي ديدن ستاره اي را هم ندارد.
«حسين» کيست که تمام رودهاي جاري جهان از شط عطشان گلويش متولد شده اند و سيراب مي شوند و هر روز لبريز از آفتاب و آينه ، شرمنده گودالي مي شوند که سربلندتر از تاريخ است؟
«حسين» کيست که تمام زنجيرها و سنج ها او را گريه مي کنند، و تمام رودخانه ها او را روزه دارند؟
«حسين» سرخ ترين نامي است که در تاريخ سرسبز مانده است.
اي «حسين»! نام تو پرواز را به ياد پرندگان مي آورد و عشق تو، آغاز شدني است که خنجر انجام آن است.
عطشاني تو چه کرده است که تمام آب هاي روزه دار را به ياد تو مي نوشيم و قاتلانت لايق لعنت مي شوند؟
اي حسين! کدام آتش را به نظاره بايستم که قد کشيدن سرخ خيمه هاي عصر عاشورايت را تداعي نکند؟
تو کيستي که دشت ماريه ، جنگلي از نيزه و شمشيري است که تو را پاره پاره عاشقند؟
اي حسين! از کدام جام نوشيده اي که شادابي ات ، مستي تمام شمشيرها را کفاف شده است و باران تير را به تنهايي قامت بسته اي؟
کدام اسب سفيدي است که نژادش به ذوالجناح نرسد؟
کدام بيابان است که پريشاني و پراکندگي کودکانت را دل به مويه نسپرده باشد؟
کدام شمشير است که پرواز دست هاي علقمه را شرمنده نشده باشد؟
شب از آن جهت تاريک است که از نژاد شمر است و سپيده تا از تبار سپيدي گلوي توست ، آفتاب هديه مي دهد.
عاشورا آفتاب هم عرق خواهد کرد در برابر خورشيدي که خدا را قرائت مي کند و شايد اشک خواهد ريخت بر گلويي که آسمان از آن متولد مي شود.در عاشورا ظلم جوان است و شمشير، سپيده اي سرخ را مي آغازد. آب بخيل است و دريا مد شدن را به ياد نمي آورد. فرات عطشاني «رقيه» را کفاف نمي کند. قنداقه اي در پي آب در آسماني نه چندان دور، آوار خواهد شد و خدا از نازکترين گلوي تاريخ پژواک مي شود.
در عاشورا کسي تاريخ را ورق خواهد زد که نشان مزار مادرش بي نشان است ، مزاري که به وسعت جغرافيا است ، آن که عشق خاک پاي اوست و نمي از غيرتش سال ها سماع هفت دريا را کفاف مي دهد. کسي که پدرش تا فراز شانه هاي وحي عروج کرده است و «آبروي ذوالفقار از سعي دست اوست.»
حالا عصر عاشوراست. دو خورشيد در مقابل هم راه مي روند، طبل ها همچنان مي کوبند و کودکان ستارگان گمشده صحرايند.
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:35 توسط یه بنده ی خدا| |


Design By : Night Skin