تبليغاتX
زیر سایه ی خدا
زیر سایه ی خدا

خدا جونم خیلی دوست دارم

:. شهید در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستین و امین و هم چنین به معنى آگاه و نیز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشم‏ها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است.

:. در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مى‏شود و در شهادت حمزه‏اى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مى‏شود و در شهادت حمزه‏اى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزه‏اى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.

:. شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است... امام حسین‏علیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. این‏طور نیست، ...

 

:. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسل‏ها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى كدامین ملت را مى‏توان سراغ گرفت كه با روح و خون حسین همگرایى كنند و به افتخار یكى از دو پیروزى نرسند؟ خون حسین، مایه حیات‏ بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملت‏ها دمیده مى‏شود و آنها را به زندگى فرا مى‏خواند و حسین‏علیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مى‏شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مى‏كند...

:. این كه حسین فریاد مى‏زند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند - فریاد مى‏زند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مى‏كند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نماید.

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 17:31 توسط یه بنده ی خدا| |




پیشاپیش فرا رسیدن ماه محرم را به تمام مسامانان تسلیت میگم







سلام من به محرم به حال خسته زينب
به بينهايت داغ دل شكسته زينب
سلام من به محرم به دست و مشك ابوالفضل
به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل
سلام من به محرم به قد و قامت اكبر
به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر
سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گيسوی قاسم
سلام من به محرم به گهواره اصغر

به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر
سلام من به محرم به احترام سكينه
به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه
سلام من به محرم به عاشقی زهيرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خيرش
سلام من به محرم به مسلم و به حبيبش
به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش
سلام من به محرم به زنگ محمل زينب
به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب
نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 17:26 توسط یه بنده ی خدا| |

موعود

به فریاد قسم و به سوگنامه دل

زخمی‌ام و خسته

نه دل ماند و نه دلدار

چشمم چنان مست باریدن است که گیوه‌هایم در گل مانده

زبانم به شن نشسته

و دستانم در باتلاق زندگی فرو رفته و معذور از نوشتن‏

بگویید کجایند آدمیان و پیغمبران و امامان

آنان پاک بودند و استوار

آنان به درد دنیا خم نمی‌شدند

در چشمشان دنیا حقیر بود و پست

آری همین پست دنیا زهر بر آنان داد

سرشان بر نیزه هدیه داد و میخ در بر سینه‌شان کوبید

پستی دنیا تیغ بر فرق فرود آورد و گوشواره از گوش کشید

و این دنیای پست است که عشق را گریزان کرد و بشر را خودنما

حرمت را برچید و غیرت را خرد کرد

شرف را بر باد داد و حیا را تکه تکه کرد

این دنیای پست است که انسانیت را سر برید

و ما را رهنمون باش


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 11:30 توسط یه بنده ی خدا| |

خدايا   
عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم
در حالي که خوب ميدانم وجود من ضائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم ,
عجيب آنکه
از خود ميگويم
منم ميزنم
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي 
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي
  و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي.

خدايا ...
تو به من
پوچيه لذات زود گذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي
ارزش شهادت را آموختي

خدايا 
تو را شکر ميکنم
که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي
و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.

فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بلاخره شهادت است
 
"بهترين جاي نجواهاي دکتر اينجاست

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است
آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
يا در شدت درد ميگدازم
يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم
روح ميشود
لطف ميشود
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.

اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد

خدايا
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم
تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم
و هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.

خدايا تو را شکر ميکنم
که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي.

خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي

تو را شکر ميکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروهم را براي هميشه داغ دار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد.

نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 10:46 توسط یه بنده ی خدا| |

زندگي ات را بر مبناي ترس بنا نكن ،

بي هيچ واهمه اي زندگي كن .

تنها در اين صورت است كه به معناي واقعي كلمه ،

زندگي كرده اي .

ترس ، تو را بسته نگه مي دارد

و مانع باز شدن و شكوفايي ات مي شود .

ترس موجب مي شود كه پيش از اقدام به هر كاري ،

هزار و يك نگراني و دغدغه راه تو را سد كنند.

آيا اين درست است ؟ غلط است ؟

اخلاقي است ؟ غير اخلاقي است ؟

عرفي است ؟ خلاف عرف است ؟

فكر كردن به اين ها تو را سر در گم تر مي كند .

اين ها سياه چاله هاي كهكشان روح تواند .

رهيافت من كاملا متفاوت است .

انسان جايز الخطاست .

خطا كردن لازمه ي انسان بودن

و نيز انسان شدن است .

فقط يك چيز را در خاطر داشته باش :

سعي كن خطاهاي خود را تكرار نكني .

تكرار خطاها نشانه ي حماقت است .

انسان ، كاشف زندگي است .

در كشف زندگي ،

از خطا كردن گريزي نيست .

اگر بيش از حد از خطاها بترسي ،

از كشف زندگي در مي ماني

و بدين سان ،

از هيجان شركت در ماجراي پر از شگفتي زندگي ،

كنار گذاشته مي شوي .

خشكه مقدس ها اين گونه اند .

آنها هيچ گاه طعم زندگي را نمي چشند.

مي آيند و مي روند ، بي آنكه خطايي از آنها سر بزند،

بي آنكه ديكته اي بنويسند،

بي آنكه در كلاس زندگي حضور پيدا كنند،

بي آنكه زندگي كنند.

چه قدر حقير و ملال انگيزاند

خشكه مقدس هاي خشك مغز بي روح و بي دل و بي شهامت !

تمامي تلاش من آن است كه

در تو روح شور و سرمستي بدمم.

دلم مي خواهد ميل به زيستن ، زنده بودن ، باليدن و رقصيدن را در تو برانگيزم .

مي خواهم شجاعت بودن

و جانانه بودن را

در تو ببينم .

دوست دارم گام هايت به بلندي پيمودن قله ها باشد .

تو بايد همه ي امكانات زندگي ات را تحقق ببخشي .

تو هنوز از پنج درصد امكانات خويش نيز

استفاده نكرده اي .

نود و پنچ در صد توانايي هاي تو راكد مانده است .

ترس تو را مي بندد و زنداني خويش ات مي سازد .

نترس .

گشوده باش .

گشوده به روي بيكران .

نترس ،

زيرا خداوند است كه درباره ي تو قضاوت مي كند .

او طبيعت بشري تو را به خوبي مي شناسد .

در روز داوري به او خواهي گفت :

آري ، اي خداي همه دان و دوست داشتني !

خطا كرده ام . مي دانم . و ميدانم كه ميداني .

خطا كرده ام و بعضي از كارهاي ناصواب ديگر .

ورود ممنوع رفته ام .

و چند چراغ قرمز ديگر را هم رد كرده ام .

و خداوند خدا تبسمي خواهد كرد .

درك ات خواهد كرد .

تو را در رداي لطف خويش خواهد پيچيد و

دوست ات خواهد داشت .

پس نگران نباش !

نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 10:41 توسط یه بنده ی خدا| |

الهي بنده آشفته حالم....چرا از درد محرومي ننالم
الهي بي نوائي درد مندم....حزين و دل غمين و مستمندم
دل پر غصه من مايه من....اميدم بر تو شد سرمايه من
ذليل و ناتوان و خوارو پستم....زره افتاده ام بر گير دستم
ندارم ره به جائي ده پناهم...منزه كن تو يارب از گناهم
ترحم كن به حال مستمندي....نظر كن بر اسير و دردمندي
دلم را غرق حكمت از وفاكن....روانم را منور از صفا كن
زعشقت آتشي بر سينه افروز.....مرا مشمول رحمت كن شب و روز
نجاتم ده ز درد خود پرستي....دلم پر كن ز عشق و شور و مستي
دلم را زنده كن از آتش عشق....روان پاينده كن در تابش عشق
رهايم كن رها از عرصه خاك....مرا بنما مقيم عالم پاك
مكن محرومم از فيض حضورت....عطا كن بر دل و جانم ز نورت
دلم را غرق در نور رضاكن....ز بند نفس و شيطانم رها كن
در رحمت گشا مسكينم و زار....مدارم اين جهان و آن جهان خوار
نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 11:6 توسط یه بنده ی خدا| |

                  

مولا جان!
وقتي جمعه مي‌آيد، همه پنجره‌هاي دل را مي‌گشايند و دل‌ها را پاك كرده و صيقل مي‌دهند چون همه چشم به راهند. چشم به راهي دوخته‌اند كه تو قرار است از آن بوي رضوان بياوري.
همه سالهاست كه منتظر جمعه اي هستند كه پشت سر تو نماز عشق را اقامه كنند.
آقاي من، مهدي جان! دلتنگي‌هايمان سر به فلك كشيده.

مهديا !
در اين دنياي بي‌رحم باز هم منتظرم و زنده‌‌ام فقط به اين اميد كه روزي نداي «انا بقية الله» تو را بشنوم و تو را با شمشير عدالت ببينم.
من منتظرم، منتظر روزي كه با آمدنت به تمام دلتنگي‌هايم پايان بخشي و تكه‌هاي شكسته قلبم را پيوند زني و به اميد آن روز هر صبح دعاي عهد را زمزمه مي‌كنم و اين عهد را بارها در قلبم مهر زده ام.
اين عهديست كه تا آخر عمر با من است كه هميشه يار و ياور تو باشم گر چه من در پيشگاه خداي متعال و شما روسياهم و جز شرمندگي چيزي ندارم ولي اميد دارم. و اين اميد به بخشش و عفو و رحمت شما است كه بزرگترين نعمت خداوند است.

 

نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:51 توسط یه بنده ی خدا| |

به نام حضرت دوست

مهربانم! مرا چه می شود. شوقی است در اندرون دلم که مرا به سوی تو میخواند. مرغ دلم را هوای پریدن در سر است. طاقت آن ندارد که لحظه ای را بی یاد حضرت دوست سر کند. بی قرار و اشفته ام. ای یار! ای زیباترین یار! مرا آنی کمتر ازآنی به خودم وامگذار.  در اندرون من خسته دل آوایی است که به یاد تو مینوازد نغمه طرب انگیز و شور انگیز زندگی را. شوق وصال تو است که راهها را بر من هموار میسازد.مرا چه میشود امشب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آسمان چشمانم بارانی است.  وآسمان دلم شهاب باران.  به کجا بگربزم ای یار ای زیباترین یار.به هر طرف که مینگرم تو را می بینم.در تمام دلتنگیهایم تو را می یابم. همه راههای زندگیم به سوی تو است که ختم می شود. با نام توست که ارامش می یابم. شوق وصال تو است که فراق را بر من هموار می سازد. نگاه مهربان توست که شور زندگی را به من هدیه می نماید. دستان مهربان توست که مرا چنان  کودکی به دنبال خود می کشد. به خودم می نگرم و به سالهای که پشت سر نهاده ام در تمامی راهها حضور تو ای مهربان ادامه مسیر را برایم هموار کرده  است این همه مهربانی؟ این همه لطف و من در ازای این همه محبت چه برایت اورده ام! کاش من نیز چون خورشید بودم خورشید سوزان که حیات را برای همه هستی به ارمغان می اورد. من چه خوشبختم که زیبا رویی چون تو را دارم مهربانی چون تو را دارم. هر صبح با خنده زیبای توست که چشمانم را به سوی هرچه لطف است می گشایم و تویی که بوسه های مهرت را به سوی من میبارانی. من دم گرم تو را آن هنگام که بر لبهایم بوسه میزند حس میکنم. کیست که تا این حد بتواند با من مهربان باشد. کیست که تا این حد بتواند به من نزدیک باشد حتی نزدیکتر از خود به خود. پنجره نگاهم را به هر سمت که میگشایم تو را می یابم. تو را می ستایم من ای عشق تو را با تمام نیازی که دارم به تو می ستایم. مرا بازگردان! مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان.

نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:45 توسط یه بنده ی خدا| |

Design By : Night Melody