تبليغاتX
زیر سایه ی خدا


زیر سایه ی خدا

خدا جونم خیلی دوست دارم

غدیر نگینی درخشان چون گوهری در تابش آفتاب، وسیع به وسعت ابدیت و جاری در لحظه لحظه های کائنات، صبور چون ایمان، لطیف چون عشق، برنده چون شمشیر، کوبنده چون طوفان، خاشع چون واژه صداقت وسرافراز چون افلاک، هر روز نامش بلند
آوازه تر و هر سال خاطره اش شکفته تر و جذاب تر، غدیر یعنی صراط، که با ایمان به آن می توان از آن گذشت غدیر یعنی تجلی ولایت در کالبد حیات معنوی انسان، غدیر یعنی حدیث عشق امامت، غدیر یعنی سرنوشت رسالت، غدیر یعنی مروه و منا وصفا، غدیر یعنی شرح خطبه زهرا علیها السلام، غدیر یعنی سدرة المنتهی، غدیر یعنی حجة الوداع، غدیر یعنی بهترین روز خدا، غدیر یعنی من کنت مولاه فهذا علی مولاه، غدیر یعنی علی مع الحق و الحق مع علی، غدیر یعنی پیدایش تشیع، تشیعی به سر

نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 18:15 توسط یه بنده ی خدا| |

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 15:35 توسط یه بنده ی خدا| |


Design By : Night Skin