تبليغاتX
زیر سایه ی خدا


زیر سایه ی خدا

خدا جونم خیلی دوست دارم

سلام


این سایت به دلایلی شخصی تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد


تا بعد


یاعلی


دعا برای ظهور امام زمان یادتون نره.......

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:11 توسط یه بنده ی خدا| |

وقتی تمام خلق دم از یار می زنند

طبع ظهور شعر تو را دار می زنند



« این جمعه هم نیامده ای » یک کلیشه است !

قافیه ها که قرعه به تکرار می زنند



قافیه ها قرار نبود این چنین کنند

حرف از غروب رفتن دلدار می زنند



صحبت ز دلربایی یوسف که می شود

چوب حراج سردر بازار می زنند



در امتداد تابش خورشید و آسمان

این ابرهای فاصله دیوار می زنند



باب الجواد و من سر راهت نشسته ایم

چشمانمان به خاک رهت زار می زنند



اینجا نشسته ام بکشی دست بر سرم

نقاره ها طلوع تو را جار می زنند

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 9:31 توسط یه بنده ی خدا| |


لغت نامه ی دل را ورق زدم

در تمام صفحاتش نام تو می درخشد

بیا آرزوی همه دلها

بیا آفتاب قلبهای نا آرام

مرا دریاب که در این دنیای نابرابری ها

بی تو می سوزم

بخواه مرا که باشم از تو

مرا بگیر از خودم

مرا در خودت غرق کن . . .

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 20:16 توسط یه بنده ی خدا| |


چرا از آمدن او خبر نمی آید ؟

و انتظار قریبش به سر نمی آید ؟



چه راه طول و درازی است بین بنده و او

مسافر غزلم از سفر نمی آید



تو گفته ای که دعا کن ولی گنه کارم !

از این دعا به خدا کار بر نمی آید



بگو که پس خودمان لا اقل قیام کنیم

علیه ظلم جهانی اگر نمی آید ؟



به منطقی که تو داری و عقل ناقص من

. . . ولی نیامدنش جور در نمی آید



جهان ظلمت و ظلم است و اصل نور تویی

بیا که تا تو نیایی سحر نمی آید . . .

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 11:31 توسط یه بنده ی خدا| |


بیا عزیز دلم! ، خانه خانه ی من و توست

تبسمی که زمانه ، زمانه ی من و توست



بیا که سر بگذاریم روی شانه ی هم

که شانه ی من و تو ، آشیانه ی من و توست



بیا که مثل پرستو ز شهر دور شویم

که کوچ ، آرزوی جاودانه ی من و توست



« دلم برای تو تنگه ، چه قدر میخوامت ! »

زبان حال دل عامیانه ی من و توست



ولی نه ، تا که دلت با من و دلم با توست

طناب عشق تو و من ، میانه ی من و توست



مثال آشتی و قهر ساحل و موج است

تمام دغدغه هامان بهانه ی من و توست



بیا به یاری هم ، قافیه ، ردیف کنیم

که زندگی غزل عاشقانه ی من و توست

نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 21:51 توسط یه بنده ی خدا| |

سر مي نهم به پاي تو  يا صاحب الزمان
جان مي كنم فداي تو  يا صاحب الزمان
تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو  يا صاحب الزمان
صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو  يا صاحب الزمان
آري  صفاي مجمع سوته دلان همه
مي باشد از صفاي تو  يا صاحب الزمان
والله بر تمام سلاطين روزگار
دارد شرف گداي تو  يا صاحب الزمان
بيگانه است با همه بيگانگان تو
شد هر كه آشناي تو  يا صاحب الزمان
مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست
مشمول او دعاي تو  يا صاحب الزمان
از ارتكاب هر عملي قصد عاشقان
اول بود رضاي تو  يا صاحب الزمان
شكر خدا كه با همه بي لياقتي
دل هاي ماست جاي تو  يا صاحب الزمان
ما را براي روز جزا زاد و توشه اي
نبود مگر ولاي تو  يا صاحب الزمان
كي مي شود به ديده ما جلوه گر شود
رخسار حق نماي تو  يا صاحب الزمان
كي از كنار بيت خدا مي شود بلند
آن صوت جانفزاي تو يا صاحب الزمان
بر اين مريض جان به لب از درد افتراق
كي مي رسد دواي تو  يا صاحب الزمان
خود واقفي كه « ملتجي » ات در تمام عمر
دارد به سر هواي تو يا صاحب الزمان

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 17:32 توسط یه بنده ی خدا| |


Design By : Night Skin